|
سلام دوستان من دوباره کوچ کردم. به اینجا www.rangine-n.blogfa.com + نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 23:10 توسط داتیس
چرا آلام و مصائب گوناگون بمن حمله ور شده اند؟ چرا دیگر میل به زندگی در جهان از من سلب شده است؟ دیگر می خواهم به طرف خواب راحت بخشی بروم ، دیگر نمی خواهم خورشید را ببینم. خورشیدی که شاهد آن همه بد بختی های فراموش ناپذیرم بوده و بدون رحم ، به مصائب و فلاکتهای من تبسم نموده. دیگر از دیدن ماه متشنج می شوم ، ماهی که همه شب با نورافشانی خود به درخت ها آن ها را چون ارواح عجیب و غریبی ظاهر می سازد. می خواهم به خواب روم ، به خوابی که دیگر بیداری برای آن نیست ، می خواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تسلیم کنم ، می خواهم بمیرم و از این همه مصائبی که در جهان نیستی برایم فراهم شده آسوده شوم. ای یگانه مشفق مهربان ، ای خواهر خواب و آرامش ، ای دختر نیستی، بیا و مرا در زیر بال خود مخفی کن. بیا و مرا در بر گیر و در آغوشت جای ده. زیرا تنها آغوش مشفق توست که برای همه باز است. دنیا و بدایع آن همه زود گذر و ناپایدارند ولی آنچه که پایدار و زوال ناپذیر است توئی. اگر بدانی که چقدر میل دارم بوسه ای از پیشانیت برگیرم . آری بیا و مرا از این دنیای پست و دون نجات بده ، زیرا وقتی که کسی به من علاقمند نباشد و همه از من متنفر باشند چرا من از همه کس و همه چیز بیزار نباشم؟ + نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388 0:30 توسط داتیس |
شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو ، به من می رسد از دور دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همراه تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
سلام سال نوتون مبارک معذرت اگه یه کم دیر شده. شما به بزرگواری خودتون ببخشین. به جون نازی جونم بیست و دوم رفتم سفر تازه دیروز برگشتم. دیگه اصلا وقت نشد دیگه. وقتتونو زیاد نمی گیرم . خلاصه.... عید همتون مبارک (مخصوصا نازی جون خودم ایشالا که سال خوبی داشته باشین . این گلام عیدی همتون... + نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 21:52 توسط داتیس |
من اگردیوانه ام + نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387 21:36 توسط داتیس |
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب تک درختی خشک، در پهنای دشت تشنه می ماند در این تنگ غروب از کبود آسمان ها ، روشنی می گریزد جانب آفاق دور در افق، بر لاله ی سرخ شفق می چکد از ابر ها باران نور می گشاید دود شب آغوش خویش زندگی را تنگ می گیرد به بر باد وحشی می دود در کوچه ها تیرگی سر می کشد از بام و در شهر، می خوابد به لالای سکوت اختران نجوا کنان بر بام شب نرم نرمک باده ی مهتاب را ماه می ریزد درون جام شب نیمه شب ، ابری به پهنای سپهر می رسد از راه و می تازد به ماه جغد می خندد به روی کاج پیر شاعری می ماند و شامی سیاه ! در دل تاریک این شب های سرد ای امید نا امیدی های من ! برق چشمان تو همچون آفتاب می درخشد بر رخ فردای من + نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387 20:43 توسط داتیس |
|
| |||||